تبليغاتX
هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی آرزوی خوبه مال تو

دوستت دارم”

تکیه کلام تو بود

من بی جهت به آن تکیه داده بودم…!!!

+نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت0:53 قبل از ظهرتوسط شیما | |

تو یادت نیست ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت!

+نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت1:40 قبل از ظهرتوسط شیما | |

از همه گذشتم به خاطر تو ، چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو
دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو
گفتم حالا که عهدی بستم و عهدی با من بستی ، وفادار بمانم و عشقم را به تو ثابت کنم
گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری تا نفس دارم با تو بمانم
روزها گذشت… روز و شبم با عشق و محبت های پوچت گذشت
من میگفتم از رویاهایم ، تو میخندیدی به آرزوهایم!
درد دلهای بی جواب ، چند شب است نیامده به چشمهای خواب ، عشق اینگونه جواب مرا داد ، تو به من پشت کردی و همان دلخوشی های پوچت، زندگی ام را بر باد داد!
یک روز میرسد قلبت را میشکنند ، تنها میمانی ، پشیمان میشوی ، در به در کوچه و خیابان میشوی و در حسرت روزهای با من بودن میمیری….

+نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت1:1 قبل از ظهرتوسط شیما | |

زن که باشی ترس های کوچکی داری !
از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت
و از خیابان های بدون عابر می ترسی !
از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف
در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی !
از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند
و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی
که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند....!
زن که باشی ترس های کوچکی داری ،
به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که به جرم زنانگی محکومت می کنند ...
و همیشه این تویی که مقصری !

-------------------------------------------------------------

دختری به كوروش بزرگ گفت:من عاشقت هستم.كوروش
گفت:لیاقت شما برادرم است كه از من زیباتر است و پشت سر شما
ایستاده،دخترك برگشت و دید كسی‌ نیست.كوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمی‌كردی

+نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت2:54 بعد از ظهرتوسط شیما | |

حالم خوب است اما،سخت دلتنگ روزهایی هستم که می توانستم از ته دل بخندم

دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت :
" او یقینا پی معشوق خودش می اید "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :
" مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد "
.
.
عشق قربانی مظلوم " غرور " است هنوز...
 

+نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1390ساعت5:54 بعد از ظهرتوسط شیما | |

دفتر عمر مرا،/ با وجود تو شکوهی ديگر،/ رونقی ديگر هست/ می توانی تو به من،/ زندگانی بخشی،/ يا بگيری از من/ آنچه را می بخشی/ .../چه کسی باور کرد،/ جنگل جان مرا/ آتش عشق تو خاکستر کرد/ .../ چه کسی می خواهد/ من و تو ما نشويم/ خانه اش ويران باد/من اگر ما نشويم تنهايم/ تو اگر ما نشوی خويشتنی  

*****

زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان بر درختي تهي از بار، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه خشک و تهي بذري ريخت
مي توان ،
 از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست

+نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت1:19 بعد از ظهرتوسط شیما | |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود!

گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن منکه مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم ...این تو  و لیلای تو من نیستم !!

گفت :ای دیوانه لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی

+نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت10:53 قبل از ظهرتوسط شیما | |

متشكرم

برای همه وقت هایی كه مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی كه به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی كه به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هایی كه مرا در آغوش گرفتی.

برای همه وقت هایی كه با من شریك شدی.

برای همه وقت هایی كه با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی كه خواستی در كنارم باشی.

برای همه وقت هایی كه به من اعتماد كردی.

برای همه وقت هایی كه مرا تحسین كردی.

برای همه وقت هایی كه باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی كه گفتی "دوستت دارم"

برای همه وقت هایی كه در فكر من بودی.

برای همه وقت هایی كه برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی كه به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی كه دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی كه به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی كه در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.



به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم "

آغوش من همیشه برای تو باز است.

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم.

همیشه پشتیبانت هستم.

من مثل كتابی گشوده برایت خواهم بود.

فقط كافی است چیزی از من بخواهی ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

می خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی.

در دنیا تو از هركسی برایم مهم تر هستی.

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

همین الان در فكر تو هستم.

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی كه لبخند بر لب داری.

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.

+نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت7:15 قبل از ظهرتوسط شیما | |

نیا باران زمین جای قشنگی نیست.....

من از جنس زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور نیست....

ولی یک طرف سودای بلبل؛یک طرف بال و پر پروانه راهم دوست میدارد....

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن در ناودانها گیر خواهی کرد.....

من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است...

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند....

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند....

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند.....

نیا باران زمین جای قشنگی نیست.......

+نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390ساعت7:58 قبل از ظهرتوسط شیما | |

بنام پاکی چشمانت

دستان مرا بگیر

حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی

و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود

دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا

در حالی که تو را نشانه رفته اند

و تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند

را احساس کنی لحظه لحظه های تنهایی من

با تو و به یاد تو پُر می شود و بِدان

تنها تو دلیل زنده بودنی

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت0:28 قبل از ظهرتوسط شیما | |

باد آورده را باد می برد
اما تـــــــــو
که با پای خودت آمده بودی ...!!!

 

هنوز دروغ هایت را در گنجه دارم
گاهی باورشان می کنم
و باز عاشقت می شوم ...!!!

 

دلگیرم از تمام الفبای بی کسی ، به خصوص این پنج حرف : ف ا ص ل ه .

 

آسمان تلخ...ابر ها همه خسته از بارین...

         وباز زمین شرمگین از خرمی...

شیشه ها زلال...پشتشان اما تاریک...

        خورشید به کجا مانده ای صبح...

وباز دلم بی تاب رفتنش...

مانده ام باز تنها ورها...درین بی نام ونشان صحرا بی آبی...

         تشنه ای بوی نگاهش...

و دلم غمگین از یاد آوازش...

ببارید ای اشکها...

        من از این تنهایی دلگیرم...

 

 

 

 



 

+نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط شیما | |

 

ثانیه ها می گذرند ، چشم به ساعت دوختم

تو در یک قدمی من از من فرسنگ ها دوری ، کاش می توانستم گامی بردارم . .

+نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت1:23 بعد از ظهرتوسط شیما | |

خداوندا در این سالی که در پیش است


نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای، لیکن

در آغاز طلوع روشن سالی که می آید

کمک کن تا رها سازم ز خود

من کوله بار یک هزار و سیصد افسوس

هزار و سیصد اندوه

خدایا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضایت را عطایم کن

بفهمان زندگی زیباست



خداوندا، تو راه سبز ایمان را نشانم ده

تو نیکی پیشه ام فرما

که راه حق صبورانه بپیمایم

و هرگز من نباشم از زیانکاران

رفیقا، مهربانا، عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت، شست و شویم ده

تو پاکم کن، قرارم ده

کریما، دست های گرم و لبخندی، عطایم کن





تو ای نزدیک تر از من به من


اینک مرا دریاب، پناهم ده


عزیزا، پاسدار حرم هر لحظه ام فرما

تو ذکرت را عطایم کن

که با یادت دلم آرامشی یابد

حبیبا، قدردان خوبی ام فرما

تو، گرداننده دل ها و چشمانم

تو ای تدبیر بر هر روز و شامم

تو چرخاننده احوال این دنیا

بگردان، حال من را سوی آن حالی که می دانی

تو آرامش عطایم کن





تو ای آموزگار پاک خوبی ها

تو راه مهرورزی را نشانم ده

بگیر این دست تنهای مرا، در دست پر مهرت

طبیبا، ای که نامت مرهم دردم

شفایی مرحمت فرما

تو را می خوانمت اینک

اجابت کن مرا، ای منتهای راه رهجویان

تو بر مینای این هستی

رضا بودن عطایم کن

که من همراه هر سختی

بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را



خدایا، مزه پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان

بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی

مرا مست می جام حضورت کن

برای محو تاریکی، بسوزان جهل من را،

شعله ام گردان

+نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت1:23 بعد از ظهرتوسط شیما | |

عجب دنیاییه!!

عجب دنياييه !!!

قلبه منه ...

واسه منه ...

تو سينه منه ...

اما ...

واسه تو ميزنه ....

 

 

+نوشته شده در جمعه 6 اسفند1389ساعت1:45 قبل از ظهرتوسط شیما | |

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد

(خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند)

این شخص در حین خراب کردن دیوار
دربین ان

مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ

ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !

در یک قسمت تاریک بدون حرکت

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه

مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت

چه عشقی !



اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم.....

 

 

 

 عشق یعنی همین

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »


مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »


پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

 



+نوشته شده در جمعه 6 اسفند1389ساعت1:44 قبل از ظهرتوسط شیما | |

lovee

 

 

(دوستای خوبم لطفا نظراتونو خصوصی ندین تا من بتونم بذارمشون تو وبلاگم اخه متنایی که واسم میفرستین خیلی خوشگلن.)

+نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت11:46 قبل از ظهرتوسط شیما | |

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِچپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را دیدم.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج درب و داغان نگاه ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدد چهار و پنج دقیقه بود!!

+نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389ساعت5:14 بعد از ظهرتوسط شیما | |

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

+نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن1389ساعت11:13 قبل از ظهرتوسط شیما | |

خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را باخته ام ، فراموش کرده ام . زندگی ام را

 به پای کسی گذاشتم که دوستش می داشتم ولی او هیچ وقت مرا دوست

 نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از این که هرگز برایش اهمیتی ندارم ،

 به او حق می دهم شاید او هم مانند من یکی را دوست داشته است... حال

 از خود می پرسم : او را برای همیشه دوست خواهم داشت؟ افسوس که

 چنین نخواهد بود! او را فراموش کرده ام . من زمانی به خود نگریستم که

 دیگر سینه ام شکافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . باید صبر

 می کردم تا زخم سینه ام با نمک خوب شود ، با قلبم چه کار می کردم

 برای گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره ای نداشتم نیمی

 از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نیم دیگر را به خاک سپردم و به یادم

 ماند که روحم ، روحم ، روح من هیچ موقع ، هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا

 نشد . یادگار او سوالی است بی انتها : آیا صبر کنم بر او که بر من صبر

 نکرد....

 

 

+نوشته شده در شنبه 9 بهمن1389ساعت0:18 قبل از ظهرتوسط شیما | |

دلم به اندازه ‌ی تمام سیب‌های کال چیده‌ ی باغ کودکیم

گرفته است...

تو بگو ....

تو بگو چرا شب می‌تواند اینقدر غمگین باشد... ؟

بیا امشب را اندکی عاشقانه‌تر قدم بزنیم ...

آرام ، آهسته ، آرام...

حتی اگر هوا سردتر باشد...

حتی اگر باران تندتر ببارد...

حتی اگر گل آلودتر شویم...

بیا امشب را اندکی عاشقانه‌تر قدم بزنیم...

و یا نه ...!

بدویم...!

درست مثل روزهای کودکی...

بدویم در مسیر تمام سیب‌های کال چیده ی باغچه ی

کودکیمان...

درست مثل همان روزها که وقتی سیبی ، کال می‌افتاد ،

بغض می‌کردیم ،

می‌دویدیم ،

تا مبادا شیشه ی نازک غرور آن روزها بشکند...

می‌دویدیم ، آنقدر که قطره اشکی در گوشه ی چشمانمان

 جمع می‌شد و تا ابد در حسرت چکیدن می‌ماند...

 

آه...

تو بگو چرا شب می‌تواند اینقدر غمگین باشد ...؟

تو بگو ...

سیب کالی که گاز زدیم چه طعمی داشت ...!؟

 

آه ، عزیزم ... 

من تمام مسیر سیب‌های کال به تو اندیشیدم ،

به تو ...

 

تو که برای دستهای کودکیم هنوز همان سیب سرخی که نچیده ماند

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت2:24 قبل از ظهرتوسط شیما | |