![]() |
![]() |
|
|
دیگه نمی خوامت انگاه که نیلوفر های برکه وفا پرپر شدن وگلبرگهای عهد تو خشکیدن یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند و تو مرا از یاد بردی انگاه که ابرها اشکهایشان را نثار ادمیان کردند تا بذر محبت جوانه بزند زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد بر لب همان برکه طلایی که روزی نیلوفرهای عشق در ان می روییدن خواهم رفت و خواهم گفت من نیز تو را از یاد خواهم برد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ... یادت می آید حرفی را که زدی؛ گفتی می روم، گه گداری شاید به خوابت بیایم شاید در خواب، تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم لااقل همین وعده را برایم بگذار ... غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
غریبه
................................................................ من او را رها کردم
تا او خود را در یابد و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی اما من انقدر او را دوست دارم که او را رها میخواهم برای همیشه رها از تمامی بندهاوزنجیرها هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من خود اینگونه خواستم و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم اما او ....... در بند خود گرفتار بود .... ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از بند خود رها شدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
در شبان غم تنهایی خویش
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ دل من می سوزد که قناریها را پر بستند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...هر که با ما بود از ما مي گريخت ...
چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
غمگين تر از زمستان كيست؟ پاييز.......... او هيچ گاه بهار را نديده است
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدور هر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
زندگي زيباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلي بکاريم که هيچ کس را ياراي چيدن آن نباشد و هيچ اشکي جز اشک شبانه عشق رخسار زيبايش را نشويد.؟؟؟؟
ذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق
پنجره ها بازند ماه اما داخل نمي شود اين خانه بي تو تاريک است ***** تنهايي معبدي است که زانو مي زنم در آن و دعا مي خوانم که دوست بيايد. ****
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
سلامممممممممممممم دوستای خوبم من دیگه باید برم دانشگاه به همین خاطر دیگه نمی تونم زود به زود اپ کنم دوستون دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد. محکوم شدم
به تنهایی و مرگ.
در کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم
و من گفتم به تو بگویند دوستت دارم
عشق با روح شقایق زیباست ، عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست، عشق در حسرت دیدار تو زیباست
با رنگ زلال عشق بر بوم قلبم تصویر روشنی از تو می کشم ،
من تو را یافته ام و از تنهایی بریده ام ، اما نمی خواهم عشقت
چون غزالی باد پا از صحرای دلم بگریزد.چون سوختن در فراق
تو جز خاکستری از من باقی نمی گذارد ؛ پس این دل را
مشکن که دل شکسته را یارای تپیدن
نیست...
تنگ غروب کنار ساحل تنهایی تکيه بر صخره ای در ساحل تنهايی خوندم اون جمله ی يادگاری روی ساحل دوباره صدای سازم عاشقانه شد دفتر شعرم پر از پروانه شد رفتن خورشيد افسانه شد مـرغ دريايی از صدای سازم ديوانه شد ساحل با رفتن خورشيد ديوانه شد رنگ سرخ خورشيد بر دريا عاشقانه شد ولی باز خورشيد از نگاهم رفت وقت تولد شب بود مرگ خورشيد روی دسته ی گيتارم نوبت نت سياه رسيد باهمه سياهيش زير دستم لرزيد ولی باز صدای سازم به گوش پرنده ها رسيد ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
آن روزها که نهايت دغدغه ام درست شمردن ده بيست سی چهل بود واوج غصه ام آشفته شدن موهای عروسکم هيچ گاه تصوير چنين روزی در آيينه خيالم نمی گنجيد هنگامی که آنقدر بزرگ باشم که کوچکترين ترسم مرگ باشد و بتوانم برای يکی از همه دنيا و مردم دنيا تا ابد چشم آرزو بپوشم هنگامی که آنقدر شجاع باشم که ستاره خود را در آسمان زندگی پيدا کنم وبتوانم برای رسيدن و بودن با او با تمام تاريکی ها و ابرهای سياه فاصله بجنگم هنگامی که آنقدربخشنده باشم که دل و جانم را لبريزازاشتياق در زير پای ديگری بريزم
من امشب تا سحر بیدار خواهم ماند وبال خواب را ازگردن خود باز خواهم کرد به او گویم برو امشب نمی خوابم به شوق دیدنت چشمان خود را باز خواهم کرد برایت از حیاط خانه ی دل صد گل احساس خواهم چید به باغ آرزوهایم گل امید می کارم ستاره های اقبالم به من چشمک زنان گویند که تو می ایی ومن اشک شوق از دیده می بارم شب آرام و هوا رام ، آسمان پر نور و قرص ماه همچون روی تو در آسمان پیداست صدای عوعو سگها نمی اید تو گویی امشب این بیدار مانده ، یکه و تنهاست شفق سر زد، سیاهی رفت و صبح آمد و قرص ماه جایش را به مهرِ آسمان بخشید ومن بیدار و چشمانم به در مانده برای دیدنت این قلب ناآرام می جوشید تو گویی انتظارم باز بیهوده ست نمی ایی و من اینبارهم گول تو را خوردم از آن ترسم که هجرانت شود ‹‹ جاوید ›› و من تنها شکایت از جفای تو بَرِ مرغ سحر بردم
کاش من هم همچو بلبل می شدم بی قرار از رویش گل در بهار کاش همچون چشمه جاری می شدم از فراز کوه تا آن جویبار کاشکی دستم پرِ پرواز بود می گشودم بال و پر از بهر یار کاشکی هرگز نمک زاری نبود تا نروید نوگلی در شوره زار کاشکی عاشق چو مجنون می شدم تا ندانم چرخش این روزگار کاش با افکار خود پُل می زدم بین قلب خویش با قلب نگار کاش با آن زخمه چنگی می زدم برکمند موی دلبر همچو تار کاش در قلبش دل سنگی نبود تا بداند زعشق اویم بی قرار کاش چون ماهی شناور می شدم در یَم عشقش که تاگیرم قرار کاش چون آن تابش ِ «جاوید» مِهر پرتو افشان میشدم بر قلب یار تا کنم روشن دل خاموش او
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
آخیششششششششششششششششششششش هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خيلي خوشحالم آخه نتیجه های کنکور اومد و.................. بلاخره دیگه................................ تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست
هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 مرداد1386ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
گویند غروب جائیست که آسمان زمین را می بوسد... من امشب برای تو غروب می کنم ، کجائی آسمان من ! زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است بی خيالی سپر هر درد است باز هم می خندم آن قدر می خندم که غم از روی رود
بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ او که خوابيده است در اين گور سرد بودنش را هيچ کس باور نکرد
نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم...
بازیچه دست یار بودن عشق است در پنجه غم شکار بودن عشق است در محکمه ای که یار باشد قاضی محکوم طناب دار بودن عشق است
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي
بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
هر انسانی که بدنیا می آید برای یافتن گمشده ای می آید که رسالت اوست . من هم چیزی را گم کرده بودم که نمی دانستم چیست. بارها و بارها اتفاق می افتاد که احساس می کردم آن را یافته ام،زمانی در لذت های حقیقی و نا حقیقی ام ، زمانی در نوشتن هایم ، زمانی در آموختن علم ، زمانی در جسارتم برای بد بودن ، زمانی در شعر و زمانی در تو
.....دیگر فراموشم نکن......همرنگ دریا کن مرا.....یکبار معنا کن مرا ,بلکه از صورتي به صورتي ديگر و از اشخاصي به اشخاصي ديگر منتقل و تبديل ميشود دستها بالا بود هر كس سهم خودش را مي طلبيد سهم هر كس كه رسيد داغ تر از دل ما بود. ولي نوبت من كه رسيد !سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر؟ يك پاسخ! پاسخ يك حسرت!سهم من كوچك بود قد انگشتانم...عمق ان وسعت داشت ... زندگی عشق است عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق آن نیست که کنارش باشی عشق آنست که به یادش باشی...
تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسانتر است،
تحمل اندوه از گدايي شادي راحتتر است. بهتر است انسان بميرد تا به گدايي زندگي برخيزد
ما در ره دوست نقص پیمان نکنیم... گرجان طلبید دریغ از جان نکنیم...
دنیا گر از زیبارویان لبریز شود... ما پشت به دوستان قدیمی نکنیم... محبت را به دل دادن صفای سینه می خواهد. به یاد همدیگر بودن دل بی کینه می خواهد. در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي
ابر باش تا منتظرت باشن که بباري
مگذار تالحظه ها عشق رابه فراموشي بسپارند و فراموشي عشق را احاطه كند پس بيا لحظه ها را عاشقانه باش تا عشق لحظه هاي مارا به فرامو شي نسپارد هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
سحر که نسترن سرخ باغ همسایه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 تیر1386ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
سلام شاید این اخرین پستم در امسال باشه دیگه باشه برای بعد از کنکور فقط می خواستم بگم توی این مدت دوستای زیادی پیدا کردم که به وجودشون افتخار می کنم اگه میشه یه کم هم واسم دعا کنید اگه توی دلتون جای داشتم خوب دیگه من میرم به امید روزهای خوب برای همه شما نمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟ بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟ مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟ هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟
خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي . .
تو مثل چشمه نوشين كوهساراني
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، بهار
يكيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز
تو يعني گونه هاي غنچه اي را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيدشيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود. از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم تشويش هزار آيا وسواس هزار اما يك عمر نميديدم در خويش چهها داريم دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را تيغيم و نميبريم ابريــم و نميباريم از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم ما خويش ندانستيم بيداريم از خواب گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم دوران شكوه باد از خاطرمان رفتهاست .
مي گفتي دوستت دارم به تعداد قطره هاي باراني که بر صورتت مي زند . ومن نيز دوستت دارم بدون توجه به چتري که ......روي سرت گرفته اي زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست اگه خواستی یه کسی عاشق و آواره بشه با شنیدن صدات بند دلش پاره بشه جان مادرت رو من یکی حساب نکن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است بنويسيد که يک مرغ مهاجر بوده است بنويسيد زمين کوچهي سرگرداني است او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است صفت شاعر اگر همدلي و همدردي است در رثايم بنويسيد که شاعر بوده است بنويسيد اگر شعري از او مانده به جاي مردي از طايفهي شعر معاصر بوده است مدحگويي و ثناخواني اگر دينداري است بنويسيد در اين مرحله کافر بوده است
مسافر تو اگر مي دانستي که چه روي هر سينه سري گريه کند وقته وداع سر من وقته وداع گوشه ي ديوار گريست من عادت ميکنم با درد تازه......جدايی شايد از من,من بسازه!...... شب بي بهانه تر از قطره هاي بارون ,شگفت انگيز تر از آبي آسمون و عميق تر از سياست رنگين کمون پا گذاشتي تو زندگيم ! چقدر تعجب کردم وقتي دست به دستم دادي بدون اينکه از فرداي نا معلوم روياي اقاقيا واهمه داشته باشي . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختي ما داشت ورق مي خورد , همه فرشته هاي آسموني رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد همه ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن . از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهاي آبي غافل نشدن , گرچه ميدونم اين روياي شيرين ابدي نيست ولي... مي دونم همونطور که بي بهانه اومدي بي بهانه هم خواهي رفت , مي دونم روزي که بري من ميشم تنها ترين برکه روي زمين , مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستي gofte bodi ke tabib del bimarani pas tabib del man bash ke bimar toam تو آرام در کنارم حضور داری واین همه ی نیاز من است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 مرداد1385ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
خیلی وقت بود اپ نکرده بودم دیگه امروز را به فکرافتادم حالا یه شعر از شاعر مورد علاقم میذارم .
حمید مصدق عشق منه تو به من خنديدي
مي آيم اره!تو به من خندیدی خیلی هم به من خندیدی اما من هنوز دارم غصه می خورم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
جن مطلبی که می خوام بگم در رابطه با جن هست . چند روز قبل داشتم سایتهای مختلف را می دیدم تا اینکه یه هو یه چیزی را دیدیم.......................اگه گفتین چی بود؟ نه نتونستین بگین.یه فیلم ۳۰ ثانیه ای از جن. باورتون میشه من که نشود . جالب بود .با دوربین مدار بسته که در داخل اتاق هست از جن فیلم گرفته شده. اگر خواستین ببینین شاید اول حرکتش اروم و مسخره باشه اما بعد از چند ثانیه حرکت سریع و مثل یه فیلم واقی هست . درباره ی واقعی بودن یا نبودنش نمی دونم ؟ شما خودتون قضاوت بکنید که آ یا راست هست یا نه؟ راستی یه تذکر :اگر کسی مشکلی داره این فیلم را نبینه شاید بترسه اونوقت بد میشه. باشه . آفرین . برای دیدن اینجا را کلیک کن
خوب از بحث جن بیرون برم . میرسیم به چی
بهتره تا بیشتر از این داغ دلم تازه نشده برم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
یه مدتی هست بد جوری دل تنگم . نمی دونم دلتنگ چی.واسه همین هم حوصله ی اینکه چیزی را بنویسم ندارم.شاید بهترین چیز اشک باشه... به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته.......... نگاهم کرد در نگاهش عشق خواندم...نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد....ولی بعدها فهمیدم او فقط نگاهم کرد اون مطلبی را که قرار بود در این پست بگم باشه برای پست بعدی...اخه الان نمیشه.راستی از دوستای خوبم هم که نظر می دن مرسی اگر هم کسی عکس خواست در قسمت نظرات بگه+ایمیل تا براش بفرستم دیگه چی بگم.................گفتم که امروز زیاد سرحال نیستم.دیگه اینگه همه شماهارو دوست دارم.... حتی اونهایی که نظر نمی دن حرف اخر هم :دوستون دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 تیر1385ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
اخی شششششششششششش خدا را صد هزار مرتبه شکر که امتحانهای ما تموم شد .بچه ها نمی دونید چقدر خوشحالم می خوام پر بکشم به هوا .اما خوشحالیم زیاد نیست.چون باید چند روز دیگه برای کنکور درس بخونیم.مگه ما چه گناهی کردیم البته از یه جهاتی هم خوبه ولی در کل نه.بی خیال.دیروز انقدر خوابیدم که خودم خسته شدم.این حس من را اونایی که امتحاناشون تموم شده می فهمن.من این موفقیت را به کسانیکه دوام آوردن زیربار امتحانات را تبریک میگم.براشون آرزوی موفقیت دارم.خداییش این عادلانه هست که ما ۹ ماه مدرسه بریم و فقط ۳ ماه تعطیل باشیم.خوب نه دیگه معلومه عادلانه نیست.تازه از تعداد تعطیلی ها که کم کردن دیگه بهتر حالا خر بیار و باقالی بار کن(این یه اصطلاح هست).خوب دیگه زندگی همینه.پر از مشکلات اما همینش خوبه(اصلا هم خوب نیست)یه مطلب جالب می خوام براتون بگم باشه برای پست بعدی .یه عکس هم براتون گذاشتم که تقدیمش میکنم به همه بچه های فعال در امر تقلب که می دونم خیلی زحمت کشیدن در این ۱ماه.دم همشون گرم.نمره هاشون نوش جونشون.دیگه هر کی ندونه من میدونم چقدر این انسانهای بزرگ افراد زحمت کشی هستن.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط شیما |
|
به خاطر بسپار :زندگی سخت ساده است.خطر کن وارد بازی شو.چه چیزی از دست می دهی؟با دست تهی آمده ای و با دست تهی خواهی رفت.نه!چیزی نیست که از دست بدهیم.فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اندتا سرزنده باشیم تا ترانه ای زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید.آری!اینگونه است که هر لحظه غنیمت است. برای زیستنی سبز ده فرمان را بکار ببر: ۱-آزادی ۲-یگانگی فردیت ۳-عشق ۴-مکاشفه ۵-جدی نبودن ۶-سر زندگی ۷-خلاقیت ۸-حساسیت ۹-خرسندی ۱۰-احساس راز گونه گی ـ فراموش نکن:یکی از این روزها هیچ یک از روزها نیست.امروز روزی است که باید کاری بزرگ را آغاز کنی. (برگرفته از کتاب لطفا گوسفند نباشید) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در کلبه ی ما رونق اگر نیست مهم نیست
ولی در هر صورت از آمدنت خیلی خوشحالم شیما |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگی |
|
RSS
|