|
دوستت دارم”
تو یادت نیست ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت!
از همه گذشتم به خاطر تو ، چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو
زن که باشی ترس های کوچکی داری ! ------------------------------------------------------------- دختری به كوروش بزرگ گفت:من عاشقت هستم.كوروش
حالم خوب است اما،سخت دلتنگ روزهایی هستم که می توانستم از ته دل بخندم
دفتر عمر مرا،/ با وجود تو شکوهی ديگر،/ رونقی ديگر هست/ می توانی تو به من،/ زندگانی بخشی،/ يا بگيری از من/ آنچه را می بخشی/ .../چه کسی باور کرد،/ جنگل جان مرا/ آتش عشق تو خاکستر کرد/ .../ چه کسی می خواهد/ من و تو ما نشويم/ خانه اش ويران باد/من اگر ما نشويم تنهايم/ تو اگر ما نشوی خويشتنی ***** زندگي رويا نيست
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود! گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق دل خونم نکن منکه مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم ...این تو و لیلای تو من نیستم !! گفت :ای دیوانه لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی
متشكرم
بنام پاکی چشمانت دستان مرا بگیر حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود و در کنارت بودن را احساس کنم ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند و تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پُر می شود و بِدان تنها تو دلیل زنده بودنی راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
باد آورده را باد می برد دلگیرم از تمام الفبای بی کسی ، به خصوص این پنج حرف : ف ا ص ل ه . آسمان تلخ...ابر ها همه خسته از بارین... وباز زمین شرمگین از خرمی... شیشه ها زلال...پشتشان اما تاریک... خورشید به کجا مانده ای صبح... وباز دلم بی تاب رفتنش... مانده ام باز تنها ورها...درین بی نام ونشان صحرا بی آبی... تشنه ای بوی نگاهش... و دلم غمگین از یاد آوازش... ببارید ای اشکها... من از این تنهایی دلگیرم...
ثانیه ها می گذرند ، چشم به ساعت دوختم تو در یک قدمی من از من فرسنگ ها دوری ، کاش می توانستم گامی بردارم . .
خداوندا در این سالی که در پیش است
عجب دنياييه !!! قلبه منه ... واسه منه ... تو سينه منه ... اما ... واسه تو ميزنه ....
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
(دوستای خوبم لطفا نظراتونو خصوصی ندین تا من بتونم بذارمشون تو وبلاگم اخه متنایی که واسم میفرستین خیلی خوشگلن.)
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
بی تو طوفان زده دشت جنونم
خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را باخته ام ، فراموش کرده ام . زندگی ام را به پای کسی گذاشتم که دوستش می داشتم ولی او هیچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از این که هرگز برایش اهمیتی ندارم ، به او حق می دهم شاید او هم مانند من یکی را دوست داشته است... حال از خود می پرسم : او را برای همیشه دوست خواهم داشت؟ افسوس که چنین نخواهد بود! او را فراموش کرده ام . من زمانی به خود نگریستم که دیگر سینه ام شکافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . باید صبر می کردم تا زخم سینه ام با نمک خوب شود ، با قلبم چه کار می کردم برای گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره ای نداشتم نیمی از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نیم دیگر را به خاک سپردم و به یادم ماند که روحم ، روحم ، روح من هیچ موقع ، هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا نشد . یادگار او سوالی است بی انتها : آیا صبر کنم بر او که بر من صبر نکرد....
دلم به اندازه ی تمام سیبهای کال چیده ی باغ کودکیم گرفته است... تو بگو .... تو بگو چرا شب میتواند اینقدر غمگین باشد... ؟ بیا امشب را اندکی عاشقانهتر قدم بزنیم ... آرام ، آهسته ، آرام... حتی اگر هوا سردتر باشد... حتی اگر باران تندتر ببارد... حتی اگر گل آلودتر شویم... بیا امشب را اندکی عاشقانهتر قدم بزنیم... و یا نه ...! بدویم...! درست مثل روزهای کودکی... بدویم در مسیر تمام سیبهای کال چیده ی باغچه ی کودکیمان... درست مثل همان روزها که وقتی سیبی ، کال میافتاد ، بغض میکردیم ، میدویدیم ، تا مبادا شیشه ی نازک غرور آن روزها بشکند... میدویدیم ، آنقدر که قطره اشکی در گوشه ی چشمانمان جمع میشد و تا ابد در حسرت چکیدن میماند... آه... تو بگو چرا شب میتواند اینقدر غمگین باشد ...؟ تو بگو ... سیب کالی که گاز زدیم چه طعمی داشت ...!؟ آه ، عزیزم ... من تمام مسیر سیبهای کال به تو اندیشیدم ، به تو ... تو که برای دستهای کودکیم هنوز همان سیب سرخی که نچیده ماند
|
![]()
Home
|