![]() |
![]() |
|
|
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيدشيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود. از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم تشويش هزار آيا وسواس هزار اما يك عمر نميديدم در خويش چهها داريم دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را تيغيم و نميبريم ابريــم و نميباريم از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم ما خويش ندانستيم بيداريم از خواب گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم دوران شكوه باد از خاطرمان رفتهاست .
مي گفتي دوستت دارم به تعداد قطره هاي باراني که بر صورتت مي زند . ومن نيز دوستت دارم بدون توجه به چتري که ......روي سرت گرفته اي زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست اگه خواستی یه کسی عاشق و آواره بشه با شنیدن صدات بند دلش پاره بشه جان مادرت رو من یکی حساب نکن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در کلبه ی ما رونق اگر نیست مهم نیست
ولی در هر صورت از آمدنت خیلی خوشحالم شیما |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگی |
|
RSS
|