![]() |
![]() |
|
|
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...هر که با ما بود از ما مي گريخت ...
چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
غمگين تر از زمستان كيست؟ پاييز.......... او هيچ گاه بهار را نديده است
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدور هر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
زندگي زيباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلي بکاريم که هيچ کس را ياراي چيدن آن نباشد و هيچ اشکي جز اشک شبانه عشق رخسار زيبايش را نشويد.؟؟؟؟
ذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق
پنجره ها بازند ماه اما داخل نمي شود اين خانه بي تو تاريک است ***** تنهايي معبدي است که زانو مي زنم در آن و دعا مي خوانم که دوست بيايد. ****
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در کلبه ی ما رونق اگر نیست مهم نیست
ولی در هر صورت از آمدنت خیلی خوشحالم شیما |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگی |
|
RSS
|