![]() |
![]() |
|
|
آن روزها که نهايت دغدغه ام درست شمردن ده بيست سی چهل بود واوج غصه ام آشفته شدن موهای عروسکم هيچ گاه تصوير چنين روزی در آيينه خيالم نمی گنجيد هنگامی که آنقدر بزرگ باشم که کوچکترين ترسم مرگ باشد و بتوانم برای يکی از همه دنيا و مردم دنيا تا ابد چشم آرزو بپوشم هنگامی که آنقدر شجاع باشم که ستاره خود را در آسمان زندگی پيدا کنم وبتوانم برای رسيدن و بودن با او با تمام تاريکی ها و ابرهای سياه فاصله بجنگم هنگامی که آنقدربخشنده باشم که دل و جانم را لبريزازاشتياق در زير پای ديگری بريزم
من امشب تا سحر بیدار خواهم ماند وبال خواب را ازگردن خود باز خواهم کرد به او گویم برو امشب نمی خوابم به شوق دیدنت چشمان خود را باز خواهم کرد برایت از حیاط خانه ی دل صد گل احساس خواهم چید به باغ آرزوهایم گل امید می کارم ستاره های اقبالم به من چشمک زنان گویند که تو می ایی ومن اشک شوق از دیده می بارم شب آرام و هوا رام ، آسمان پر نور و قرص ماه همچون روی تو در آسمان پیداست صدای عوعو سگها نمی اید تو گویی امشب این بیدار مانده ، یکه و تنهاست شفق سر زد، سیاهی رفت و صبح آمد و قرص ماه جایش را به مهرِ آسمان بخشید ومن بیدار و چشمانم به در مانده برای دیدنت این قلب ناآرام می جوشید تو گویی انتظارم باز بیهوده ست نمی ایی و من اینبارهم گول تو را خوردم از آن ترسم که هجرانت شود ‹‹ جاوید ›› و من تنها شکایت از جفای تو بَرِ مرغ سحر بردم
کاش من هم همچو بلبل می شدم بی قرار از رویش گل در بهار کاش همچون چشمه جاری می شدم از فراز کوه تا آن جویبار کاشکی دستم پرِ پرواز بود می گشودم بال و پر از بهر یار کاشکی هرگز نمک زاری نبود تا نروید نوگلی در شوره زار کاشکی عاشق چو مجنون می شدم تا ندانم چرخش این روزگار کاش با افکار خود پُل می زدم بین قلب خویش با قلب نگار کاش با آن زخمه چنگی می زدم برکمند موی دلبر همچو تار کاش در قلبش دل سنگی نبود تا بداند زعشق اویم بی قرار کاش چون ماهی شناور می شدم در یَم عشقش که تاگیرم قرار کاش چون آن تابش ِ «جاوید» مِهر پرتو افشان میشدم بر قلب یار تا کنم روشن دل خاموش او
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در کلبه ی ما رونق اگر نیست مهم نیست
ولی در هر صورت از آمدنت خیلی خوشحالم شیما |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگی |
|
RSS
|