![]() |
![]() |
|
|
در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد. محکوم شدم
به تنهایی و مرگ.
در کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم
و من گفتم به تو بگویند دوستت دارم
عشق با روح شقایق زیباست ، عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست، عشق در حسرت دیدار تو زیباست
با رنگ زلال عشق بر بوم قلبم تصویر روشنی از تو می کشم ،
من تو را یافته ام و از تنهایی بریده ام ، اما نمی خواهم عشقت
چون غزالی باد پا از صحرای دلم بگریزد.چون سوختن در فراق
تو جز خاکستری از من باقی نمی گذارد ؛ پس این دل را
مشکن که دل شکسته را یارای تپیدن
نیست...
تنگ غروب کنار ساحل تنهایی تکيه بر صخره ای در ساحل تنهايی خوندم اون جمله ی يادگاری روی ساحل دوباره صدای سازم عاشقانه شد دفتر شعرم پر از پروانه شد رفتن خورشيد افسانه شد مـرغ دريايی از صدای سازم ديوانه شد ساحل با رفتن خورشيد ديوانه شد رنگ سرخ خورشيد بر دريا عاشقانه شد ولی باز خورشيد از نگاهم رفت وقت تولد شب بود مرگ خورشيد روی دسته ی گيتارم نوبت نت سياه رسيد باهمه سياهيش زير دستم لرزيد ولی باز صدای سازم به گوش پرنده ها رسيد ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در کلبه ی ما رونق اگر نیست مهم نیست
ولی در هر صورت از آمدنت خیلی خوشحالم شیما |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگی |
|
RSS
|